آنوقتها دنیا قشنگتر بود
راستی آنوقتها را یادم نمی آید کی بود
اشکان۴۱۹
Ø تفاوت زن هاي موبور با زن هايي با موهاي تيره
بارتلف(bartleff) كه معلوم بود توجه زيادي به معلومات اسكرتا درباره زنها ندارد پرسيد (( آيا اعتقاد دارد كه رفتار موبورها با رفتار سبزه روها تفاوت دارد)) ؟
دكتر اسكرتا(skreta) جواب داد البته روشن و تيره – اينها دو قطب خصوصيات انساني هستند . موي تيره قدرت جسمي ، شهامت ، صراحت و ابتكار عمل را بيان مي كند ، در حالي كه موي بور سمبل زنانگي ، ملايمت و انفعال است . زن مو طلايي واقعاً دو برابر ، زن تر است . به همين دليل است كه شاهزاده خانم بايد مو طلايي باشد و به همين دليل است كه زنها – براي آن كه تا حد امكان زن باشند – موهايشان را بور مي كنند ولي هرگز سياه نمي كنند .
Ø توجيه كليما براي جلوگيري از بچه دار شدن روزنا
عزيزم من آرزوي تشكيل خانواده را ندارم . آرزوي عشق را دارم . عشق من تويي ، و بچه هر عشقي را به خانواده تبديل مي كند . به ملال . نگرانيها . اجبار . معشوقه به مادري عادي تبديل مي شود . نمي توانم تو را به عنوان مادر ببينم . تو عزيز من هستي ، و نمي خواهم تو را با كس ديگري شريك باشم . حتي با بچه .
Ø چرا روزنا مصر بود كه بچه اش را نگه دارد
از حاملگيش به عنوان رويدادي بزرگ در زندگيش و به مثابه فرصتي كه ديگر به اين زوديها دوباره فرا نمي رسيد آگاه بود . احساس پياده اي را داشت كه به انتهاي صفحه شطرنج رسيده و به وزير تبديل شده باشد . طعم قدرت جديد و نامنتظرش را چشيد . ديد كه تلفنش باعث به حركت در آمدن انواع و اقسام رويدادها شده است : نوازنده ترومپت مشهور خانه اش را ترك كرد تا با عجله به سوي او بيايد ، با اتومبيل قشنگش او را همراه خود به اينجا و آنجا ببرد ، با او عشقبازي كند . آشكار ، ميان حاملگيش و اين قدرت ناگهاني رابطه اي وجود داشت ، و ممكن بود صرف نظر كردن از اين يك به معناي محروم شدن از آن يكي باشد .
Ø چگونه شد كه دكتر اسكرتا بالاخره تصميم گرفت تن به ازدواج دهد ؟
هر بار كه از برج رصد خانه صعود مي كرديم ، كهوهتا(kveta) سعي مي كرد مرا به ازدواج ترغيب كند ، و من هميشه بالاي برج كه مي رسيدم آنقدر درب و داغان مي شدم كه احساس پيري و خستگي مي كردم و آمادگي ازدواج را پيدا مي كردم . اما هميشه مي توانستم بموقع خودم را كنترل كنم . هنگام پايين آمدن از برج دوباره تمام توش و توانم باز مي گشت و از مجرد ماندنم بسيار خشنود بودم . هر چند ، يك روز يكشنبه نحس ، كهوهتا(kveta)مرا از يك مسير انحرافي بالا برد و صعود آنقدر دشوار بود كه حتي پيش از اين كه به قله برسيم نفس زنان بله را دادم .
Ø چرا اولگا فكر مي كرد پدرش ممكن است قبل از اعدام باعث اعدام ديگران شده باشد ؟
از خودم مي پرسيدم كه آيا مردم درست همان كاري را با او نكردمد كه او با ديگران كرده بود ؟ هر چه باشد آنهايي كه او را پاي چوبه دار كشاندند درست مثل خودش بودند : همان اعتقادها را داشتند ، همان متعصبها بودند . آنها معتقد بودند كه هر عقيده مخالف – هر قدر هم جزئي و بي اهميت – تهديد مهلكي براي انقلاب است . آنها به طرزي بيمار گونه بد گمان بودند . آنها به نام اصول جزمي مقدسي كه خود او به آنها اقرار داشت باعث مرگش شدند . پس چرا اينقدر مطمئني كه او عيناً همان كار را با ديگران نكرده بوده است ؟
Ø آرزوي نظم در عين حال آرزوي مرگ است . زيرا زندگي فروپاشي بي وقفه نظم است .
يا به عبارت ديگر : آرزوي نظم دستاويزي شرافتمندانه ، بهانه اي براي انسان ستيزي خصمانه است .
قسمتهاي از رمان مهماني خداحافظي اثر ميلان كوندرا ترجمه:فروغ پورياوري
در رمان هاي ميلان كوندرا به غير از عناصر اصلي يك رمان عناصر اضافه ي ديگري مرتب سير اصلي جريان را دچار وقفه هاي كوتاه و گاهي بلند مي كند و اين وقفه ها گاهي در سطح نظريه هاي گفتگو وار شخصيتهاي رمان است . و گاهي ورورد مستقيم خود نويسنده است كه در جاهايي در هيبت سوم شخص وارد مي شود .
نوع اين وقفه ها اغلب محورهاي سياسي ، تاريخي ، اجتماعي ، هنري ، روانشناسانه و جنسي است بعضي اوقات اينقدر اين وقفه ها طولاني است كه مي توان به آنها يك مقاله هم گفت .
كوندرا علاقه دارد كه شخصيتها و موضو ع هاي مختلف مستند را با شخصيت ها و موقعيتهاي رمان خودش مقايسه كند كه البته كوندرا با اين كارش خواننده را به زحمت مي اندازد .
چرا كه خواننده بايد قبلاً معلوماتي را داشته باشد كه اين معلومات بايد گسترده باشد .
جنبه هاي روانشناسانه و تحليلي شخصيتي در سراسر اين رمان ها به چشم مي خورد وقتي شخصيت ها به بحثي مي نشينند افكارشان آنچنان درونگرايانه است كه خواننده را در اينكه ، حقيقت كدام نظريه درست است دچار سر گيجه مي كند .
كوندرا از تمام امكانات و استعدادش به طريقي آزادانه و بدون قيد و بندهاي رمان هاي كلاسيك استفاده مي كند . و در عين حال اهل نوشته هاي سورئال و پست مدرن و اين حرف ها نيست يك جور بدبيني منطقي در تمام نوشته هاي كوندرا به چشم مي خورد كه بيشتر آن نتيجه زندگي و يك كشور كمونيستي و پر از خفقان به نام چك است . حرف هاي زيادي را مي توان راجع به رمان هاي كوندرا زد و اينكه هر كدام نسبت به ديگري چگونه است اما فعلاً به همين مطالب بسنده مي كنيم .
به نظر من توصيه به خواندن رمان هاي كوندرا توصيه به تمرين آزادي است .
ashkan419
روزنامه اعتماد ملي - شماره 960 - 13/4/88 - به روايت تاريخ
اعتراف از روي اجبار
از نگاه قرآن كريم و سيره نبوي ( ص)
مشركان قريش از عمار ياسر كه پدر و مادرش را با شكنجه پيش رويش كشته بودند ، مي خواستند براي رهايي ، يكي از سه امر زير را انجام دهد :
1- ناسزا گفتن به پيامبر خدا ( ص )
2- بيزاري جستن از دين اسلام
3- برگشت به پرستش بتان
عمار ياسر صحابي جليل القدر پيامبر خدا و پرچمدار اميرالمونين علي عليه السلام به پيامبر ( ص ) عرضه داشت : ابوجهل رئيس مشركان از من دست بر نداشت تا مجبور شدم بر اثر فشار شكنجه از بتان به نيكي ياد كنم و از تو پيامبر خدا ( ص ) فرمود : دلت در چه حالي است ؟
عمار گفت : دلم پر از ايمان و اطمينان است .
پيامبر ( ص ) فرمود : اگر دوباره تو را به اين كار دعوت كردند ، همان كار را انجام بده ! سپس آيه اي در وصف عمار عمار نازل شد : اگر كسي به خدا ايمان آورده از روي اجبار كفر ورزد ولي دلش به ايمان مطمئن باشد ، ( جاي نگراني نيست ) .
هواي باراني
هوا هواي باريدن دارد . هواي خاكستري و رخوتناك ، بيتابانه بر فراز درياچه آويخته است . من در ساحل اطراف مسافر خانه اي كه در آن اتاقي اجاره كرده ام ، قدم مي زنم .
هواي باراني ، گاهي آدم را تازه مي كند و سرحال مي آورد . هواي امروز اين گونه نيست . رطوبت در هواي مه آلود بي وقفه بالا و پايين مي رود . ابرها پيوسته پاره پاره مي شوند و مي گذرند ، اما ابرهايي تازه ، بي درنگ جاي آنها را پر مي كنند . بلاتكليفي و بي حوصلگي بر آسمان فرو افتاده است .
گمان مي كردم غروب امروز برايم دل انگيزتر باشد : فكر مي كردم شامي مي خورم و اقامتي خوش و شبانه در كلبه ي ماهيگير خواهم داشت ، در ساحل پرسه مي زنم ، در درياچه تني به آب مي زنم و در مهتاب شنا مي كم . اما در عوض چه نصيبم شد ؟ آسماني عبوس و گرفته كه با عصبيت ، رگبار بد خلقي اش را بر درياچه مي كوبد . با دلي گرفته و چهره اي عبوس ، آرام به درون مسافرخانه مي خزم . شايد شراب ديشب مرد افكن بود كه چنان خوابهاي غريبي ديدم . خدا مي داند دلم عجيب گرفته است . هوا به طرز عجيبي رخوتناك است . افكارم همه ملال انگيز شده اند و هيچ روزنه ي نوري در جهان نمي بينم .
امشب ماهي سرخ كرده خواهم خورد و مي مغانه خواهم نوشيد . آنگاه گرم مي شوم ، شمع وجودم را روشن مي كنم و روشني را به جهان مي آورم . بدين سان زندگي قابل تحمل تر مي شود . ميكده ي مسافرخانه ، شومينه اي دارد ، اين هيزمها را مي برم تا در آن ، آتشي گرم و جانانه بر افروزم . مجبور نيستم اين هواي ساكن و تنبل را تحمل كنم . سيگارهاي برگ نازنيم را مي گيرانم ، جام شرابم را در مقابل آتش مي گيرم و تماشايش مي كنم . همه چيز را به كام خواهم كرد . اين غروب غم انگيز خواهد گذشت ، به خواب مي روم ، فردا دگرگونه روزي خواهد بود .
قطرات باران در آبهاي كم عمق ، در امتداد ساحل ، جوششي به پاكرده اند . بادي مرطوب و خنك در لابه لاي شاخ و برگ هاي درختان خيس ، كه تلالوي سربي ماهيان مرده را دارند ، هياهو مي كند . انگار شيطان از اين حوالي عبور كرده است . هيچ چيز دلچسب نيست . هيچ چيز آدم را به وجد نمي آورد . همه چيز بيات ، ملال آور و مات به نظر مي رسد . سيمهاي سازم امروز كوك نيستند . رنگها همه بي رنگ اند .
مي دانم چرا اين گونه است نه از شراب مرد افكن ديشب است و نه از تخت خواب ناراحتي كه بر رويش خوابيدم ، از هواي باراني نيز نيست . شياطين اين جا بوده اند . آنها كوك سيمهاي سازم را به هم زده اند و مرا با صداهاي ناخوش اضطراب و دلشوره ها به جا گذاشته اند . من باز دلشوره ي خوابهاي كودكيم را دارم . من باز دلتنگ قصه هاي پريان ام . من باز اشتياق بوي خوش روزهاي مدرسه را دارم . من باز در حسرت گرماي امن آغوش مادرم هستم . دلم براي كودكيم تنگ مي شود . مي ترسم دچار ماليخوليا و وضعي درمان پذير شده باشم . دنيا برايم مزه اش را از دست داده است . فردا دوباره بايد بيدار شد . فردا دوباره بايد خورد . دوباره بايد زيست . چه وحشتناك ! آخر ، ادامه اين زندگي چه لزومي دارد ؟ اين فداكاري احمقانه چه معنايي دارد ؟ چرا در زمانهاي دور همگي به درون درياچه نپريديم و غائله ي زندگي را ختم نكرديم ؟
راه گريزي وجود ندارد . نمي توان توامان يك خانه به دوش ، يك هنرمند و نيز يك شهروند شريف بود . هر كس خربزه مي خورد بايد پاي لرزش هم بنشيند . مستي ، خماري هم در پي دارد . وقتي نور خورشيد و خيالات شاعرانه را بر مي گزيني ، بايد آلودگي و تهوع را نيز تحمل كني . همه چيز در درون توست ، طلا و خاك ، خوشبختي و درد ، خنده ي كودكانه و ادراك مرگ . به همه چيز آري بگو و پذيراي همه چيز باش ، از هيچ چيز طفره نرو و هيچ وقت سعي نكن به خودت دروغ بگويي . تو يك شهروند متشخص نيستي ، تو يوناني نيستي ، تو آدمي سازگار نيستي ، تو پرنده ي هستي در توفان . چه باك از توفان ! بگذرا بوزد و تو را با خود ببرد ! چه قدر دروغ گفته اي ! هزاران بار ، حتي در شعرها و كتابهايت ، تو نقش يك آدم سازگار را ايفا كرده اي ، نقش يك آدم عاقل را ، يك آدم خوشبخت را ، يك آدم فهميده را . درست همان طور كه مردان مهاجم در جنگ نقش قهرمانان را ايفا مي كنند ، در حالي كه دل و روده شان از ترس مي لرزد و در هم مي پيچد . خدايا انسان چه بوزينه مفلوكي ست ! خصوصاً اگر يك هنرمند باشد – خصوصاً اگر يك شاعر باشد – خصوصاً خود من – او در مقابل آينه شمشير بازي مي كند!
امشب ماهي سرخ كرده خواهم خورد و مي خانگي خواهم نوشيد . آنگاه سيگار برگ بلندم را به آرامي دود مي كنم ، به آتش خيره مي شوم و به مادرم فكر مي كنم . بدين سان ، غبار اندوهم را با قطرات اشك خواهم شست . سپس روي تخت ناراحتم دراز مي كشم و به صداي باد و باران گوش مي سپارم ، با ضربان قلبم جدال مي كنم ، آرزوي مرگ مي كنم ، از مرگ مي ترسم و خدا را صدا مي زنم .
بدين سان ، چيزي شبيه خواب و تسلا به من رو مي كند . بيست ساله كه بودم ، وضع از همين قرار بود ، اكنون نيز وضع به همين قرار است ، تا انتهاي سفر زمينيم نيز وضع از همين قرار خواهد بود . من همواره براي زندگي محبوب و دوست داشتني ام ، بهاي روزها و لحظه هاي اين چنيني را پرداخته ام . روزها و شبهايي از اين دست ، همواره مي آيند و مي روند . روزها و شبهايي مالامال از اضطراب ، بيزاري و ترديد . اما من هنوز زنده ام و هنوز زندگي را دوست دارم .
آه ! ابرها چه حقير و بد انديشانه بر فراز كوهها پرسه مي زنند ! نور م مايه را ببين كه چه مضحك در آيينه ي درياچه تابيده است ! هر آنچه از مسير ذهنم عبور ميكند ، مسخره و تاريك است ، هر آنچه كه هست ، امشب ناميزان است و دمغ .
هرمان هسه
ASHKAN419.BLOGFA.COM
كاش باران ببارد و كاش طوفان سردي به اين پنجره هجوم بياورد و شيشه هايش را خرد بكند .
كف پاهايم سرد است ، مه خانه را در بر گرفته .
مي خواستم بگويم كه چقدر تنهايم مي خواستم از علاقه ام به نيستي بگويم و از بوي مادر بزرگ ، اينكه ديگر صبح ها دوست ندارم نان و پنير و چاي شيرين بخورم .
مي خواستم بگويم از همه بدم مي آيد و به پرواز پرندگان هيچ علاقه اي ندارم .
اينكه صداها خيلي اذيتم مي كنند و وقتي كسي در مي زند قلبم تند تند مي زند .
اما همه اينها را قبلاً كساني گفته اند و من به بي حرفي دچار شده ام .
ديروز بود شايد هم پريروز دو بند كيفم پشت كولم بود اولين باري بود كه مي خواستم تنهايي به خانه باز گردم . آب قم قمه ام گرم شده بود و از گرما به تنگ آمده بود نشانه ها را براي يافتن خانه دنبال مي كردم و مي دانستم كه كتك مفصلي در انتظارم است .
چه احمقانه بود وقتي به رهگذري كه سيماي مهرباني داشت گفتم شما نمي دانيد خانه ما كجاست ؟
روده هاي رنگارنگ آن جوجه هنوز هم از يادم نرفته ، آن وقت ها فكر مي كردم كه هيچكس مثل اين جوجه مرا دوست ندارد ، هر جا مي رفتم دنبالم مي آمد و آنقدر هر روز دنبالم آمد تا روزي پاهايم جواب عشق پور شورش را دادند .
با چشماني قرمز به مادرم گفتم جوجه ام ! بندهاي رنگيش زده بيرون ، نمي توني خوبش كني ؟ و او مرتب مي پرسيد چطوري اين اتفاق افتاد ؟
و من با گريه گفتم اگر راستش را بگويم خوب مي شود ؟
گفت : آره . چند بار سعي كرد روده هايش را كه از بدنش بيرون زده بود به جاي خود باز گرداند . بعد من كلي بالاي سرش ايستادم تا جان داد .
يك قبر برايش درست كردم وسط باغچه و روي كاغذي كه به چوب پونز شده بود نوشتم امروز سه شنبه جوجه ام ، بهترين دوستم مرد . بعد مرد را خط زدم و نوشتم كشتم .
چند روز بعد پدرم را ديدم كه دارد با بيل خاك ها ي باغچه را جابه جا مي كند ، فكر كردم شايد دنبالش مي گردد . ازش پرسيدم ، اما او گفت دارد باغچه را شخم مي زند و جسد جوجه براي بزرگ شدن سبزي ها خوب است .
ASHKAN419.BLOGFA.COM
حذف ابهام توسط آن آدم های پنهان 1
از اول شروع می کنم آنهم تند تند
آخه چرا از اول شروع می کنی آنهم تند تند
- معذرت می خوام لطفاً آخه چرای جمله من را حذف کنید .
- آخه چرا ور زیادی می زنی ، باشه ولی با خودت .
خودت هم که گفتی پس برو پیش قبلی
از اول شروع می کنم آنهم تند تند
تمامش نکن با تو هستم ، می شه مال من را بدون من حذف کنی ؟
اشکان ۴۱۹
سانسورچي
بيچاره خوان يك روز كه حواس اش جمع نبود او را گرفتند . حتي فرصت نكرد بفهمد آن چه به عنوان بخت و اقبال بلند به او روي آورده يكي از بازي هاي كثيف سرنوشت است .
اين جوراتفاق ها زماني پيش مي آيد كه آدم دچار سهل انگاري شده و اصلاً حواسش نباشد . خوان سيتو به احساس غيرقابل اعتماد خوشبختي اجازه داد او را در برگيرد ، زيرا ، از منابع موثق آدرس ماريا را در پاريس به دست آورده بود و مي دانست ماريا او را فراموش نكرده است . بي آن كه لحظه اي فكر كند سر ميز نشست و نامه اي براي او فرستاد .
نامه اي كه آرام و قرارش را به هم زد . فكر آن نمي گذاشت كه روزها كار كند و شب ها هم خواب از چشمانش ربوده بود . مگر آن كاغذ پاره كه براي ماريا فرستاده بود چه مطلبي داشت ؟
خوان مي دانست كه محتويات نامه هيچ مسئله اي ايجاد نمي كند و كاملاً بي خطر و معمولي است . اما مسئله فقط به همين جا ختم نمي شد . مي دانست آن ها نامه ها را بازرسي مي كنند ، مي بويند ، لمس مي كنند .
خط به خط نامه ها را به دقت مي خوانند و كوچك ترين علامت يا ويرگولي را كه بر حسب تصادف از دست نويسنده دررفته باشد ، ناديده نمي گيرند . او آگاه بود كه همه نامه ها دست به دست مي گردد و در اداره هاي عريض و طويل سانسور از بوته هزارجور آزمايش مي گذرد و سرانجام معدودي از آن ها معمولاً پس از ماه ها حتي سال ها به سلامت و به مقصد مي رسند .
تازه آن هم در صورتي كه كاسه اي زير نيم كاسه نباشد . در اين مدت آزادي و حتي زندگي فرستنده و گيرنده در معرض خطر قراردارد . از همين رو خوان ماتم گرفته بود . چون مي ترسيد به خاطر نامه اش به ماريا ، آسيبي به او برسد . در اين ميان ماريا بايد در جايي كه هميشه آرزوي آن را داشت ، احساس امنيت كند . اما خوان مي دانست كه فرماندهي اداره سري سانسور در سراسر جهان فعال است و از همه نوع امكانات برخوردار. هيچ چيز نمي تواند مانع از اين شود كه آن ها به مخفيگاه ماريا بروند و او را بدزدند و خوشحال از انجام ماموريت خود به خانه هاي دنج و بيروح شان برگردند . خب ، آدم بايد يك جوري توي دهان آن ها بزند . مثل كارهايي كه عده اي انجام مي دهند ، مثلاً تخريب ماشين ها با ريختن شن در جعبه دنده آن ها .
بايد به عمق سوژه نفوذ كني تا بتواني جلو فعاليت آن را بگيري . اين نقشه خوان ، انگيزه او براي استخدام در اداره سانسور بود . نه اين كه بيكار باشد ، نه ، او فقط براي آن كه جلوي نامه خود را بگيرد به آن جا رفت . كاري تسكين دهنده اما غير ابتكاري بود . بلافاصله استخدام شد .
زيرا هر روز به تعداد بيش تري سانسورچي نياز بود . كسي هم به خود زحمت نمي داد به معرف هاي او توجه كند . انگيزه هاي خارجي نمي توانست چندان مورد توجه دايره سانسور قرار بگيرد . آن ها هم لازم نمي ديدند . در مورد كساني كه استخدام مي كنند مته به خشخاش بگذارند ، زيرا مي دانستند پيدا كردن نامه اي خاص براي افراد بيچاره اي كه به دنبال آن مي گردند ، تا چه اندازه دشوار است . به علاوه ، با در نظرگرفتن كاري كه يك سانسورچي انجام مي دهد يكي دو نامه چندان اهميتي ندارد . به اين ترتيب خوان با هدفي خاص به دايره سانسور اداره پست پيوست .
ساختمان برخلاف ظاهر آراسته خود بسيار سرد و بي روح بود . خوان كم كم جذب كار شد . از آن جا كه فقط به دنبال نامه خود به ماريا بود ، احساس آرامش وجدان مي كرد . وقتي به بخش ‹ كا › كه در آن نامه ها را از نظر مواد منفجره بازرسي مي كردند ، منتقل شد ، ككش هم نگزيد . روز سوم كار ، يكي از همكاران دست خود را در اثر انفجار نامه اي از دست داد .
رئيس بخش گفت كه او قرباني بي احتياطي خود شده است . خوان و ديگران هر چند احساس امنيت نمي كردند ، اما سركار خود رفتند . بعد از كار يكي از آن ها كوشيد اعتصابي به راه بيندازد و به دليل خطرناك بودن كار ، فوق العاده سختي كار درخواست كنند .
اما خوان از پيوستن به اعتصاب خودداري كرد وپس از كمي فكر كردن ، گزارش او را به مافوق خود داد و ترفيع گرفت . وقتي از دفتر رئيس خارج مي شد به خود گفت دفعه آخرت باشد . زماني كه به بخش ‹‹ ج ›› كه نامه ها را از نظر مواد سمي بازرسي و بازبيني مي كردند منتقل شد احساس كرد كه از پله هاي ترقي بالا مي رود .
با جديت و كوشش به زودي به بخش ‹‹ اي ›› راه بافت كه كار آن جالب تر بود . زيرا در اين بخش مي توانست محتويات نامه ها را بخواند ، و تجزيه و تحليل كند . اميدوار بود نامه خود را كه احتمالاً به اين قسمت مي آمد پيدا كند . در اندك زماني آن قدر تحت تاثير كار خود قرار گرفت كه ماموريت و هدف اوليه خود را فراموش كرد . هر روز بخش هاي زيادي از نامه ها را قلم قرمز مي كشيد و آن ها را بي هيچ ملاحظه اي مي انداخت توي سطل .
روزهاي وحشتناكي بود . او از ديدن اين كه مردم از چه راه هايي پيام هاي مخرب خود را ارسال مي كنند ، يكه مي خورد . آن قدر تيز بين شده بود كه پس از هر عبارت ساده ‹ هوا متغيير است › يا ‹ قيمت ها رو به افزايش مي رود › جنبش دستي را ببيند كه براي براندازي حكومت به حركت در آمده است . اشتياق او به كار ، باز هم موجبات ترقي اش را فراهم آورد .
خوشحال بود يا نه ، نمي دانيم . در بخش ‹ ب › تنها چند نامه به دست او مي رسيد . بقيه را به ديگران مي دادند . او آن ها را بارها مي خواند ، زير ذره بين مي گذاشت مي كوشيد با ميكروسكوپ الكتروني چاپ هاي ريز را بخوانيد . آن قدر دقت به خرج مي داد كه ذائقه و شامه اش هم تحت الشعاع قرار گرفته بود . وقتي به خانه مي رسيد ، حواسش نبود آش خود را گرم كند يا ميوه اي بخورد ، با احساس رضايت از كار خود به رختخواب مي افتاد . تنها مادر عزيزش نگران بود كه او هم كاري از دستش بر نمي آمد و نمي توانست او را رو به راه كند .
بارها مي گفت : پسرم لولا تلفن كرده و با دوستان ديگرت در رستوران انتظارت را مي كشند . هر چندهميشه هم راست نمي گفت ، گاهي هم بطري نوشابه اش را روي ميز او مي گذاشت . اما خوان اصلاً به آن توجهي نداشت . هر حواس پرتي مختصري مي توانست او را از مطلب اصلي دور كند ، سانسورچي شش دانگ بايد هوشيار ، تيزبين و آگاه باشد كه توطئه ها را سر بزنگاه خنثي كند . وظيفه خطير و ميهن پرستانه اي بر عهده داشت كه نيازمند از خود گذشتگي و تعالي روحي بود . سبد نامه هاي سانسور شده او ، درست مثل سبدهاي ديگر بخش ، پيوسته پر مي شد . سرانجام نامه ماريا را پيدا كرد . مي خواست به خود تبريك بگويد ، كه سرانجام به هدف واقعي دست يافته است ، اما بي هيچ ملاحظه اي آن را هم سانسور كرد . خب ، بالطبع نتوانست روز بعد مانع از اعدام خود شود ، او در واقع ، قرباني ديگري بود كه جانش را براي كارش از دست داده بود .
نوشته : لوئيسا والنسوئلا ( Luisa Valenzuela )
ترجمه : اسدالله امرايي
ASHKAN419
‹‹ گاهنامه ادبي ››
گرما بیداد میکرد . آن هم ساعت چهار بعد از ظهر . هدایت با یک تا پیراهن اتو زده ، تمیز ، سر خیس ، سیگار روی سیگار میکشید . گماشته ی نظامی یك ظرف میوه ( گیلاس ، زرد آلو ، خیار ) که رویش را چند تکه یخ گذاشته بودند آورد . همین که او از در بیرون رفت هدایت گفت :
- بیا اینجا .
خودش کنار پنجره ی مشرف به کوچه ایستاده و پشت پرده را کمی پس زده بود . توی کوچه را که نشان میداد نگاه کردم : یک دختر و پسر زیر سایه ی دیوار قدم می زدند .
- این ها را می بینی ؟ قریب یک ساعت است که این دو نفر دارند بالا و پایین میروند . فکر میکنی تو این گرمای کشنده راجع به چه صحبت میکنند ؟ ... دختره ، پسره را قسم میدهد که نه سیگار بکشد ، نه عرق بخورد و نه به زن های دیگر نگاه کند و با اینکه پسره مرتب قسم می خورد که دست به هیچ فسق و فجوری نزند باز ضعیفه ولش نمیکند ... این هم نجوای عاشقانه ی دو جوان هم وطن ! بعد : « این که چیزی نیست بیا ازاین یکی پنجره تماشا کن »
به دنبال هدایت رفتم بطرف پنجره ی شمالی که پشت شیشه ای نداشت .
- آن پسره را توی پنجره اتاقش می بینی ؟ ... دارد سرش را شانه میزند از صبح تا شب کارش اینست که جلو آینه بایستد و موهاش را شانه بزند ! هرگز ندیده ام نه یك کتاب به دستش باشد ، نه یک روزنامه . فقط موهایش را صاف میكند . ایناش ! این هم نسل جوان کشور شاهنشاهی ! مرده شور !
دو روزنامه ی Journal de Teheran را که در آن ها نوول های بزبان فرانسوی هدایت چاپ شده بود و امانت گرفته بودم روی میز گذاشتم .
وقتی نشستیم پرسیدم :
- آقای هدایت ، چطور است که به زبان فارسی داستان هائی شبیه Lunatique وFler de Sampingue ننوشته اید – نمی نویسید ؟
- آقا را باش ! الان بهت نمو نه ی عشق بازی هموطنانت را نشان دادم . هموطنت از کلمه عشق میترسد . تا حالا شنیده ای که کسی به صدای بلند بگوید من عاشقم ؟ پتی بورژوای ایرانی را فقط میشود مسخره كرد . همه شان حاجی آقا هستند . همان نوع قضیه به دردشان میخورد . زبانشان پر از حرف ها یا فحش های چار واداریست .
از دهانم پرید : ماشاء الله خودتان هم کم فحش نمیدهید .
هدایت یکه خورد . فضولی بیجا کرده بودم ، شرمسار و پشیمان شدم .
- بارک الله ! حالا جنابعالی كارتان به جایی کشیده که بنده را چاروادار میدانید ؟
- معذرت میخواهم . منظورم توهین نبود . خود شما میگفتید که بی فحش آدم دق میکند .
- بله . همین جور هم هست . اگر کتاب های فروید را سرسری نمیخواندی میدیدی که فحش یكی از اصول اکی لیبر ( تعادل ) آدمیزاد است . اگر فحش نباشد ، بله ، آدم دق میکند . هر زبانی که فحش مند است ، دق دل مردمش بیشتر است . از تعداد فحش و نوع فحش هر زبانی میشود از اوضاع مردمی كه تو یک ناحیه هستند سر در آورد . رابطه ی بینشان را کشف کرد . زبان فارسی اگر هیچ چیز نداشته باشد ، فحش آبدار زیاد دارد .
و بدون وقفه از حالت جدی در آمد : ما که سر این ثروت عظیم نشسته ایم چرا ولخرجی نکنیم ؟ هان دوست عزیزم ؟ شما را چه ميشود ؟ ديگر ي چس فحش را هم به ما نميتواني ببيني ؟ بله ! ايمايه اينجوري هستيم . ميخواي بخواي ، نميخواي نخواي . موجودي هستيم فحشمند و تا دلمان ميخواهد فحش ريخت و پاش ميكنم تا همه عبرت بگيرند .
مزاح او از حد شوخي گذشته بود . عصباني بود . از ابتداي ورودم حس ميكردم كه به علتي ( گرما ؟ يك پيش آمد ناگوار ؟... ) آرامش ندارد . قرار بود سر ترجمه اي كه آورده بودم كار بكنيم ولي جلسه ي ملاقات دگرگونه شده بود و شايد ميبايست هر چه زودتر زحمت را كم كنم .
كتابچه ام را كه از كيفم در آورده بودم روي ميز جابه جا كردم . قلم خود نويسم را توي جيبم گذاشتم .
هدايت متوجه پريشانيم شد . ناگهان گفت :
- دردسرها يكي دو تا نيست . خواهر زاده اي دارم كه با هزار زحمت و خون دل همه زير پر و بالش را گرفتند و فرستادنش به فرنگ ، فرانسه ، براي تحصيل علوم كه ظاهراً از عهده اش برميامد . بنده هم مامور شدم كه از دور به تعليم و تربيت آقا رسيدگي كنم . بيا . اين كاغذي است كه از اين عالم دانشمند رسيده .
نامه اي بود با خط پر زاويه و زشت – حتي زشت تر از خط من ! حاوي يك شعر به زبان فرانسه . زبان آن بنظرم ساده آمد و چند تصوير زيبا را وصف كرده بود : يك پرنده ي كوچك ، يك رنگين كمان ...
با تعجب پرسيدم :
- چه عيبي داره ؟
- عيبش اينست كه ايشان هنوز زبان مادريش را بلد نيست ، واي به زبان فرانسه . همين كه آدم صبح در پاريس از خواب بيدار شد كافي نيست كه به زبان فرانسه شعر بگويد . آقا به جاي درس خواندن شعر و معر صادر ميكند و چون ادعا دارد كه پول بورسي كه بهش ميدهند كافي نيست ، مادر بيچاره اش بايد صنار سه شاهي راه بيندازد و برايش بفرستد ... تازه دوقورت و نيمش باقيست !
به شوخي گفتم :
- شايد ميخواهد با دائي جانش رقابت بكند ؟
- تصورت آنقدر هم اشتباه نيست . چون بين پدر و مادرش طلاق كشي بوده ، مي خواهد كمپلكس اديپش را سر من دفع كند .
- خوب چه مانعي دارد ؟
- مانعش اينست كه به مرده كه رو ميدي ميزند به كفنش ، هر كس كه جلوش را ول دادند و تنگش گرفت سر قلم نميرود . نوشتن زحمت دارد . شعر گفتن كار ميبرد . اين ها خيال ميكنند كه تا مداد را روي كاغذ گذاشتند خود بخود نويسنده و شاعر ميشوند . فقط اين پسره نيست . بزرگ تر هاشان هم كار نميكنند ، ولي پر ادعايي ، الله و اكبر ! بيا ! اين هم شاهكار جديد نويسنده ي شهير آقاي چوبك . بحر طويل صادر كرده .
كتاب ‹عنتري كه لوطيش مرده بود› را بدستم داد . آن را ورق زدم ، هدايت با مداد ، در حاشيه هايش بسيار چيزها نوشته بود . از جمله در كنار يك صفحه ي داستان ‹ چرا دريا توفاني شده ؟ › اين ياداشت به چشمم خورد : ‹ اوپرت عشق بازي شوفر كاميون ›
انگاري در آن روز جرات زيادي پيدا كرده بودم :
- چرا قبل از چاپ ايرادهايش را نگرفته بوديد ؟ شما كه هميشه نوشته هاي آل احمد و چوبك را تصحيح ميكرديد ؟
- زكي سه ! آن دوره ديگر تمام شد . اين ها نه تنها ديگر معلومات خطي شان را به من نشان نميدهند ، بلكه چاب شده اش را هم به زور دستم ميدهند . لوله هنگشان آنقدر آب برداشته كه خدا را بنده نيستند . مگر ميشود گفت بالاي چشمتان ابروست ؟ همه خودشان را استاد ارجمند ميدانند . تا دلت بخواهد شاهكار رو شاهكار صادر ميكنند . در صورتي كه نوشتن حساب و كتاب دارد ، شرح و وصف فلان لبوئي سر كوچه يا فلان بقال كه ادبيات انقلابي نميشود . اين قصه هاي بي بي گوزك بي سر و ته يك غاز هم نميارزد . اگر هم نويسنده اي اينجا پيدا نميشود به علت همين پر مدعايي جبلي است . واگو كردن چند مطلب پيش پا افتاده كه معلومات نميشود . اين چوبك آن وقت ها دو سه تا نوول نوشته بود كه اي ، ميشد خواند . همين جور آل احمد . ولي از وقتي پيزر لاي پالانشان گذاشتند يكي شد ارنست همينگوي ، يكي هم شد ماكسيم گوركي وطني . كاشكي ازكار مدل هاي خودشان سر در مياورند .
- جمال زاده چه ؟
مدتها بود كه قصد داشتيم نظر هدايت را درباره جمال زاده بپرسيم . زيرا گذشته از اينكه بسياري از نوشته هاي جمال زاده را دوست داشتم و مقدمه ي ‹ يكي بود يكي نبود › افق هاي ناشناسي را برايم باز كرده بود ، حدس ميزدم كه جمال زاده كتاب دارالمجانين را از روي الگوي شخص هدايت و آثار او بنا كرده است . عنوان كتاب كافيست كه خواننده ي آشنا به آثار هدايت ، عقيده ي جمال زاده را درباره ي شخص و نوشته هاي هدايت درك كند . آيا به تمام دلايل ، هدايت با جمال زاده دشمن شده و يا طبق اصول اخلاقي خودش ، با مروت و بردباري به او مينگرد ؟
- يكي بود يكي نبودش خوبست . توي دارالمجانين هم تا دلش خواسته با من شيطنت كرده . اما پرسناژ آنتي پاتيك antipathique نساخته . حال اينكه از وقتي افتاده به ريسه كردن اصلاحات ، ديگر از كارش سر در نمياورم . توجه نميكند كه هر طبقه اي زبان و اصطلاحات خودش را دارد . اصلاح زنك شلخته را نميشود تو دهان اداره جاتي گذاشت . انگار اين اصطلاحات را توي يك كتابچه نوشته و با خودش برده به ژنو و هر وقت ميخواهد معلوماتي صادر كند آنها را پشت سر هم رديف ميكند . بي جا ، بي علت . اصطلاح خركچي ، بقال ، آب حوضي ، اداره جاتي ، با مال روزنامه نويس و محصل قاطي ميشود . بطري كه اگر بخواهند كارهايش را ترجمه بكنند از هر دو صفحه ده خط بيشتر نمي ماند . وراجي است ... باز هم اون اقلاً يك چيزكي دارد . اين هاي ديگر از غورگي مويز شده اند .
گمان ميكردم كه حالا آرام شده است و ميتوانم از خودش و كارهاي خودش بپرسم . ولي به محض اينكه جمله ي اول سوالم را شروع كردم از جايش بلند شد و با يك اشاره ي دست خاموشم كرد . در گنجه ي هزار بيشه اش را باز كرد . يك بسته ي كوچك ، مثل بسته ي داروسازهاي قديمي – كاغذ سفيد تا شده كه دو سرش در همديگر ميرود – در آورد و آن را با احتياط باز كرد و گذاشت جلوش ، روي ميز . آنوقت بفهمي نفهمي لبخند زد و نگاه پر معنائي به من انداخت : مغرور ، وارسته . دست چپش را جلو آورد ، شستش را طوري كشيد كه در كنج آن يك چاله ي كوچك درست شد و از محتواي اين بسته كه گرد سفيدي بود در آن ريخت و به منخر ينش برد و نفس بلند كشيد . بعد بسته را دوباره با احتياط بست و سر جايش گذاشت ، دريچه اي هزار بيشه ي را بست و پره هاي دماغش را ماليد و به من گفت :
- هان ؟ حيرت كردي ؟ اين را بهش ميگوند كوكائين . علف خرس نيست . خاصيتش اينست كه وقتي بالا ميكشي ، انگار كه روح ميشوي ، پرواز ميكني .
- به من هم بدهيد .
لحظه اي ترديد كرد ، با نگاه تندي مرا نگريست و با همان تشريفات ، دوباره بسته را در آورد و من هم به تقليد از او گردي را كه در كنج شستم ريختم با نفس بلند استنشاق كردم . توي دماغم خنك شد . انگار كه ديگر پره نداشت . هوا از دو طرفش مثل نسيم مي گذشت . پرسيدم :
- بعدش چه مي شود ؟
- آدم بيچاره مي شود ! من چه مي دانم چه جوري مي شوي ؟ هر كسي يك جور مي شود .
مدتي با دقت زياد انتظار كشيدم تا احساسات ناشي از كوكائين را درك كنم . اتفاقي نيفتاد و اثر خنكي كم كم منتفي شد . هدايت زير چشمي مرا ميپائيد و احتمالاً ميخواست احوالات مرا دريابد . ولي من توضيح ندادم .
- الكل اثرش را ميبرد . مثل ترياك ، الكل اثرش را خنثي مي كند . ... خاصيت گرد اينست كه اگر گيرت بيايد جا در جا كفلمه مي كني . حال اينكه ترياك دنگ و فنگ دارد ، وافور ، ذغال ... از همه وحشتناك ترسيگار است . هر جا و هر ساعت آتش مي زني . كار هم دستتت نمي دهد .
- براي چه ؟ براي چه كوكائين يا ترياك ميكشند ؟
- براي لذت ... آدميزاد دايماً پي لذت است ... هر كسي يك جور لذت گيرش ميايد . مگر فرويد را نخوانده اي ؟ اغلب لذت ها مازوشيست masochiste است . دندان كرم خورده ايت كه درد ميكند چوب توش ميكني ، دردت ميايد ، ضمناً لذت ميبري . خودت را ميخاراني ، پوستت را ميكني ، لذت ميبري . لذت دردناك يا درد لذت بار ... من چه ميدانم ؟ الكل هم لذت ميدهد . آدم را گرم ميكند ... آدم را ياغي ميكند و اين صرفه ندارد . به چيني ها ترياك مجاني ميدادند كه وا بدهند ....
بعد مدتي ساكت نشستيم . كار آن روز روي ميز مانده بود . هدايت آرام تر شده بود و نمي خواستم مزاحمش باشم .
كلاهش را بي هوا برداشت . يعني برويم بيرون . برخلاف پيش بيني دير وقت بود .
هنوز چند قدم از منزل دور نشده بوديم كه هدايت رفت به طرف يك ديوار كاهگلي ، چند قدمي يك درخت چنار و شروع كرد به شاشيدن :
- ما هم يك عمل اگزيستانسياليست بكنيم تا همه عبرت بگيرند . ما ملت اگزيستانسياليست سر خود هستيم . صورتمان را نمي تراشيم ، سلماني نميكنيم ، جلو همديگر آروغ ميزنيم و حتي شاعر شيرين سخن مان شهريار ميان اشعار لطيفه اش زندگي را آروغ ميداند !
نوشته اي ازكتاب آشنايي با صادق هدايت
نويسنده : م . ف . فرزانه
(اشكان ۴۱۹ )